تبليغاتX
مهارت یادگیری مهارت یادگیری
هوالعزیز

آمده ام که بروم... نه به این راحتی که می نویسم

اما رفتنم را در پس هزاران پرده از حرفهای نگفته توجیه می کنم و این هجرت را مدتیست که آغازیده ام

ولی پای رفتن نداشتم که امشب بریدم...دلبستگی ها وابستگی ها می آفریند و گذاشتن و گذشتن

هرچند شاه بیت تلخی دارد اما زود فراموش می شود

شما هم زود مرا فراموش می کنید.

زودتر از آن چیزی که تصور می شود.

برای همه رفقایی که در این زندگی شیرین مجازی با من بودند . گفتیم . خندیدیم . و تلخ گریستیم

زندگی آرام و ملیحی آرزومندم و ...

وگاهی باید خداحافظی کرد... رفتنی که بازگشتش را باالاجبار باید فراموش کنی.

دنیا به کامتان همیشه شیرین باد.

( چند روزی در وب خواهم بود و بعد از آن درپی تجربه ی دنیای دیگری خواهم رفت

در این چند روز شماره همراهم همان شماره قبلی خواهد بود . ولی از روز دوشنبه

۳۱ اردیبهشت برای همیشه خطم را خاموش می کنم.

مخلص رفقای گلی که هیچ وقت فراموششان نخواهم کرد.)

یا علی مدد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:49 توسط مهدی شیرزادی |

 

هو المعبود

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...


بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...


 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 توسط مهدی شیرزادی |

New

سلام

هوالحبیب

حرفهایم گاهی گره می خورند در افکارم و گاه در این بهم ریختگی اوضاع

ذهنم در بازار تکلم و ترنم  کلمات ، فرشی می سازد که رجهایش از

روضه های تنهایی ها ساخته شده است.

من زمسجد به خرابات  نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:58 توسط مهدی شیرزادی |

سلام و ادب همراه یه کالسکه از این جنس ها

امروز بنا به ضرورتی و توفیق اجباری پیش آمده به یکی از شهرکهای

صنعتی تبریز رفته بودم.

و از نزدیک هم کلام چند تا - به قول بروبچس - از ما بهترون شده بودم که سرمایه ی مقدماتی که برای

راه اندازی یک کارخانه فسقلی داشتند در حدود سی و چهار میلیار بود و طفلی ها هم اونقدر

حسرت می خوردند که بابا ما که انگشت کوچیکه ی حاجی فلانی نمی شیم و غیره...

خلاصه... نمردیم و مخلوقات این شکلی خداجون ناز نازی را هم دیدیم.

اولش فقط با خودم می گفتم ...

اصلا ولش کنین هیچی نمی گفتم بی خیال دنیای شلوغ...

جیم جمال همه بروبچسی که عشقشون یه گوشه ی دنج وبلا گشونه و قلم زیبایی

که من با دنیایی عوضشون نمی کنم.

راستی نتیجه ی این نوشته فقط از سر دلتنگی بود که در آن چند ساعتی که سر آن میز

گفتگو نشسته بودم حاصل گشته بود

و کلی مخلص بروبچس خودمون که هم مشدین و هم با مرام و هم بی خیال دنیای شلوغ

یاحق

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:3 توسط مهدی شیرزادی |

هو الجبار

فرقی نمی کند ، در کوچه های مدینه ،

یا در خیابان های منامه  ، دست شرطه های حجاز

همیشه سنگین است !

( هدیه به  روح پاک شهدای شیعه بحرین صلوات )

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:2 توسط مهدی شیرزادی |

یه سلام مشدی به همه ی بامرامای عالم

به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :

اون رفيــــــــــــــــــــــ ــق منه .......

وقتي باختم گفت : من رفيــــــــــــــــــــــ ـــــقتم ......

*به سلامتي درياچه اورميه...

نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...

*به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه ی موهاش ريخته،

به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟

باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تيپ تري ....

*به سلامتي همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!

*به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترهاهرگز بزرگ نميشوند .

*به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن....!

* به سلامتي بيل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر مي‌شه.

* به سلامتي سيم خاردار!

 که پشت و رو نداره

* به سلامتي آسمون که با اون همه ستاره اش يه ذره ادعا نداره

در حالی که يه سرهنگ با سه تا ستاره اش...

* به سلامتی مداد پاک کن

که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...

* به سلامتی اون دلی که هزار بارشکست

ولی هنوزم شکستن بلد نیست...

به سلامتی مادر...که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوست نداره خودشه...

به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن

گل آفتابگردان راگفتند:

 چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟ گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم.....

میم مرام شو جیم جمال شو ... هرکی که تو این مسلک رفیق ماست

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:3 توسط مهدی شیرزادی |

 هوالمحبوب

دوستان واقعی پادشاهان بی تاج و تختند که بر دل ها حکومت می کنن.

سلام بر همه ی پادشاهان خوب من...

برای دل آدمی گاهی یک حکایت شیرین چون داستان گنجشک و خدا لذتی عمیق و تآملی

شیرین می آفریند.

و گاهی شنیدن تجربه ای تلخ و یا اتفاقی حقیقی و ساده که برداشتهایی به اقتضای

موقعیت روحی در انسان ها ایجاد می کند

می تواند درنگی چند لحظه ای بر روح و روان نا آرام و دائما شلوغمان ایجاد کند

اما هر چه باشد حفظ این سکوت آرام بخشی که شاید با دیدن و لذت بردن حاصل می شود.

و شاید با خواندن و خندیدن و شاید هم با نگفتن و در سکوت گریستن می آفریند

ارزشمند و بسی غنیمت است که باید قدر بدانیم و حافظش باشیم.

جسم به قاعده تکامل و تقدیر در حال کهولت و فرسودگیست

اما روح ، هویتی لا یتغییر و زنده است که قابلیت رشدی نامحدود را دارد

پس حافظ روح زیبایمان باشیم

عشق اکسیر زنده ماندن روح است.

لطفا عاشق شوید تا زنده بمانید.

باشه؟باشه؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:34 توسط مهدی شیرزادی |

 

مناجات گنجشک با خدا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.خدا گفت:

و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت …


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:37 توسط مهدی شیرزادی |

New

سلام

سلام

این روزها بد جور سرم مشغول نوشتن شده  و بعضی وقتها دیگه هنگ می کنم

و همه چیزو می ذارم کنار .

راستی نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟

این شبها و روزها که تنهام ، خونه تقریبا این شکلی شده و اونقدر به سرو صدای

دوتا دختر شیطون همسایه مون عادت کردم که وقتی نیستن دلتنگشون می شم .

( جهت شفاف نمودن موضوع عرض کنم این شیطونا سوم چهارم ابتدایی هستند. هاااااااااا...

والله... این روزا مگه میشه جلوی حرف مردم و گرفت)

راستی این تنهایی درسته تلخه ولی حس آرامش عجیبی بهت می ده که حس می کنی

سالها دنبالش می گشتی .

بعضی روزها میشه که ساعتها حرف نمی زنم و مشغول خوندنم .

و بعضی روزها هم وحشتناک میفتم تو خط وبگردی و حال و احوال همه رفیق رفقای

گم و گور شده چند ساله رو جویا می شم...

خب این چند خطم نوشتم تا بخاطر قالب جدید این عریضه خالی نمونه.

نظر یادتون نره ننه جان قربون شکل ماهتون برم الهی

یا حق

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:30 توسط مهدی شیرزادی |

 

سلام رفقای  م

لذت دوباره شنیدن این کلمات  می ارزد تا بدانیم و بفهمیم که داشتن رهبری شجاع و مردمی فهیم چقدر معادلات دنیا را بهم می ریزد...

حضرت امام روح الله می فرمایند:

اگر آنها با دین ما بستیزند ما در مقابل تمام دنیای آنها خواهیم ایستاد...

جمال همه تان را عشق است

زت زیاد

من همین جا به این مناسبت، این جمله را عرض بکنم: حکام بحرین ادعا کردند که ایران در قضایاى بحرین دخالت میکند. این دروغ است. نه، ما دخالت نمیکنیم. ما آنجائى که دخالت کنیم، صریح میگوئیم. ما در قضایاى ضدیت با اسرائیل دخالت کردیم؛ نتیجه‌اش هم پیروزى جنگ سى و سه روزه و پیروزى جنگ بیست و دو روزه بود. بعد از این هم هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژیم صهیونیستى مبارزه کند، مقابله کند، ما پشت سرش هستیم و کمکش میکنیم و هیچ ابائى هم از گفتن این حرف نداریم. این حقیقت و واقعیت است. اما اینکه حالا حاکم جزیره‌ى بحرین بیاید بگوید ایران در قضایاى بحرین دخالت میکند، نه، این حرف درستى نیست؛ حرف خلاف واقعى است. ما اگر در بحرین دخالت میکردیم، اوضاع در بحرین جور دیگرى میشد!
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

ما امروز در شرائط شِعب ابى‌طالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم.
۱۳۹۰/۱۰/۱۹بیانات در دیدار مردم قم به مناسبت سالروز ۱۹ دی

هم آمریکا بداند، هم دست‌نشاندگانش بدانند، هم سگ نگهبانش رژیم صهیونیستى در این منطقه بداند؛ پاسخ ملت ایران به هرگونه تعرضى، هرگونه تجاوزى، بلکه هر گونه تهدیدى، پاسخى خواهد بود که از درون، آنها را از هم خواهد پاشید و متلاشى خواهد کرد.
۱۳۹۰/۰۸/۱۹بیانات در دانشگاه افسرى امام على (علیه‌السّلام)

میلیونها رسانه را به کار انداختند، براى اینکه مردم را دلسرد کنند. گاهى گفتند مردم در انتخابات (مجلس نهم) شرکت نمیکنند… در روز جمعه‌اى که مى‌آید، یک سیلى سخت‌تر به چهره‌ى استکبار خواهد زد.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

تاریخ بشریت، بر سر یک پیچ بزرگ تاریخى است. دوران جدیدى در همه‌ى عالم دارد آغاز میشود.
۱۳۹۰/۱۱/۱۰بیانات در دیدار شرکت‌کنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بیدارى اسلامى»

یک جمله هم راجع به این تهدیدهاى آمریکا عرض بکنیم. مرتباً تهدید میکنند؛ تهدید به این زبان: همه‌ى گزینه‌ها روى میز است! یعنى حتّى گزینه‌ى جنگ. این، تهدید به جنگ است با این زبان. خب، این تهدید به جنگ، به ضرر آمریکاست؛ خود جنگ، ده برابر به ضرر آمریکاست.
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

فلسطین، فلسطینِ «از نهر تا بحر» است، نه حتّى یک وجب کمتر.
۱۳۹۰/۰۷/۰۹ بیانات در کنفرانس حمایت از انتفاضه فلسطین‌

حقیقتاً انتخابات، سیلى به چهره‌ى دشمنان این ملت است… حساسیتش از دفعات قبل هم شاید بیشتر است؛ به خاطر اینکه تیرهاى موجود در ترکش استکبار علیه شما مردم تمام شده. هرچه میتوانستند، ضربه زدند.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

این سال را «سال جهاد اقتصادی» نامگذاری میکنم و از مسئولان کشور، چه در دولت، چه در مجلس، چه در بخشهای دیگری که مربوط به مسائل اقتصادی میشوند و همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصه‌ی اقتصادی با حرکتِ جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند. حرکت طبیعی کافی نیست؛ باید در این میدان، حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم.
۱۳۹۰/۱/۱ پبام نوروزی

تا من زنده هستم، تا من مسئولیت دارم، به حول و قوه‌ى الهى نخواهم گذاشت این حرکت عظیم ملت به سوى آرمانها ذره‌اى منحرف شود.
۱۳۹۰/۰۲/۰۳بیانات در دیدار هزاران نفر از مردم استان فارس

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 16:22 توسط مهدی شیرزادی |